قهقههشاکی ام دلخورم پکرشده ام

چون که امروز باخبرشده ام

که تو در کوچه ای همین اطراف

باجوانی جُلنبرو الاف

سخت سرگرم گفت وگو بودی

چه شنیدی از او چه فرمودی

رفته بالا فشارم ای گاگول

                                        

                                          قهقهه ادامه مطلبو از دست ندیـــــــــدقهقهه



موضوعات مرتبط: نصیحت اوس اصغر به دخترش , شعر عاشقانه , خنده , آخرطنز
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

آیا شما هم به این مورد تاحالا برخورد کرده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیشخندبغل

شدم با چت اسیر و مبتلایش

شبا پیغام میدادم برایش

به من میگفت هیجده ساله هستم

تو اسمت را بگو ،من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد

زدست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت لاله ز موهای کمندش

کمانِ ابرو وقد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست

ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من

زبس هرشب به او چت می نمودم

به  اومن کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام

که باشد همسرو امّید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم

زفکرش بی خورو بی خواب بودم

به خود گفتم  که وقت آن رسیده

که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت

هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار

گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه وقت و روز موعود

زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت

تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا

بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا

کمانِ ابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من

بشد صد خاک عالم بر سر من

زترس و وحشتم از هوش رفتم

از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم دیدم که او نیست

دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر

نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سر گذشتم را به جاوید

به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرند از آن درس عبرت

سرانجامی ندارد قصّه ی چــــــــــتقهقهه

 

                                

              نیشخند نـــــــظر یــــــادت نره!!!نیشخند

 



موضوعات مرتبط: شعر طنز , خنده , چت , همسریابی

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٥ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

سالها دل غرق آتش بود وخاکستر نداشتقلب
باز کردم این صدف رابارها گوهر نداشت

از تهی دستی قناعت پیشه کردم سالهاقلب
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمدبی کسی قلب
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقیقلب
قصه سرگشتگی هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشققلب
هیچ دستی این امانت را ز دوشم بر نداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته امقلب
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکردقلب
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کردقلب
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشتقلب



موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه , زندگی , ادبی

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٤ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

قهقههخندهروزی ملانصرالدین در بازار میگشت که چشمش به غلام

سیاهی افتادکه او را با قیمت ارزانی به فروش میرساندند.

ملاجلو رفت و علت را پرسید،به او گفتند که این غلام همه

چیزش خوب است ولی یک عیب بزرگ دارد و آن این است که

عذر بدتر از گناه می آورد.

ملا کمی فکر کرد و با خود گفت؛این مساله مهمی نیست و

غلام را خرید و به خانه آورد.

چند ماهی گذشت........

روزی ملا وغلام در خانه مشغول جمع آوری و مرتب کردن بودند

که ملانصرالدین دولا شد و به ناگه غلام نیشگونی از باسن ملا

گرفت.

ملابا خشم گفت :((این چه کاری بود که انجام دادی؟!))

غلام با خونسردی گفت:((قربان چرا ناراحت شدیدمن بارها این

کار را با خانوم انجام داده ام و ایشان هیچ نمی گفتند!))قهقهه



موضوعات مرتبط: حکایت , خنده , ملانصرالدین , عذر بدتر ازگناه

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٤ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

پشت درب اتاق عمل نگرانی موج میزدبالاخره دکتر وارد شد با نگاهی

خسته نگران وجدی........

پزشک جراح در حالی که نگران جدی به خودش گرفته بودگفت:متاسفم

که باید حامل خبر بدی براتون باشم .تنها امیدی که در حال حاظربرای

عزیزتون باقی مونده،پیوند مغزه.

این عمل کاملا در مرحله آزمایش ،ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال

راه دیگه ای هم وجود نداره.بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی

هزینه مغزو خودتون باید پرداخت کنید.

اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش میکردند.

بالاخره بعد از مدتی یکیشون پرسید :خب قیمت یه مغز چنده؟دکتر

بلافاصله جواااااااب داد:500$برای مغز یک زن و 200$برای مغز یک مرد.

موقعیت ناجوری بود،خانمهای داخل اتاق سعی میکردن نخندند و

نگاهشون  با آقایان داخل اتاق تلاقی نکنه.بعضی ها هم با خودشون

پوزخند میزدند!بلاخره یکی طاقت نیاوردو سوالی که پرسیدنش آرزوی

همه بود ازدهنش پرید که چرا مغز خانوم ها گرانتره؟؟

دکتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق  توضیح داد که : این

قیمت استاندارد مغزه!!!!

ولی مغز آقایان چون استفاده میشه خب دستدومه و طبیعتا ارزونتره!!!!

نتیجه اخلاقی:اینکه تا کامل از چیزی مطمین نشدید به خودتون مغرور

نشیدنیشخند

البته ناگفته نماند که این مطلب فقط جنبه طنز داره و واقعیت ندارهخنده



موضوعات مرتبط: طنز , عمل پیوند مغز , خنده , پیوند مغز

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٢ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

بس هی درس را بلغور کردمخنده
دو چشم تیز خود را کور کردم

تمام لحظه های خوب خود را
فدای زالوی کنکور کردم

چه سد محکمی گردیده احداث
بتن آرمه بدون درک و احساس

خدایا بشکنه این سد کنکور
و یا یک جورَکی آن را کنم پاس

کنکوری ام و غمی گران بر دل من
ماتم کده ای حزین شده منزل من

جانم به لب آمده از این غول بزرگ
ترسم که شود عاقبت او قاتل من

برای پُز به پیش قوم و خویشان
پدر کرده مرا زار وپریشان

سه سالی میزنم هی تست کنکور
میگم نر هست میگوید بدوشان

خداییش راحت شدیم از دست این کنکوووووووورا.نــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا به داد بچه های آینده برسهنیشخند



موضوعات مرتبط: شعر طنز , کنکور

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٢ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند از زن تندو تیز

که غُرید چنان چو شیر نر
به داماد خود زد چنین تشر

الهی که پنچر شود چرخ هات
عوارض دو چندان بیاید برات

کت و شلوار و حتی کــُلات
بگیرند از بابت مالیات

الهی کوپن هایت باطل شوند
ویا کارت بنزین تو ول شود

خورَد فُرم چهای تو دم به دم
نیاید به یادت دم و بازدم

بمانی در هجران شیر پگاه
ز چاله درآیی بیفتی به چاه

الهی ز نفرین من چو کدو
شود کله ات عاری از تار مو

شده آهو از دست تو خون جگر
الهی که اُریون بگیری پسر

چنین لعبتی که به تو داده ام
مگر از سر راه آورده ام

به داد وهوار و صد اخم و تَخم
گرفتی ز دردانه ام زهر چشم

تو ای مردک تنبل و بی بخار
وبا قدّ دیلاق مثل چنار

نه در ظرف شویی کمک میدهی
نه پول برای بزک میدهی

نه شلوارهایش اطو میکنی
نه رخت ولباسش رفو میکنی

نه در بچه داری پُخی بوده ای
نه در علم ودانش مُخی بوده ای

برایش نه اصلا طلا میخری
نه او را به کیش و دبی میبری

لذا چون که بر او جفا میکنی
و پنهان ز من در خفا میکنی

به ناچار در منزلت مستقر
شوم چند هفته ویا بیشتر

که گیرم تو را خوب زیر نظر
شوم از کَم و کیف تو باخبر

چو داماد بشنید این گفته را
به مادر زن خویش داداین ندا

از امروز من نوکرش میشوم
اگر هم بخواهی خرش میشوم

به پختن به شستن به رُفتن کمر
ببندم چنان که بیفتم دَمر

چپ و راست اورا کمک میکنم
خودم دخترت را بزک میکنم

دبی چیست اورا پکن میبرم
هوایی و یا با ترن میبرم

شوم همچو جاوید طناز وشوخ
زنم برسر دشمنانش کلوخ

شوم کفتر جلد آهوی تو
به شرطی نبینم گل روی توخندهنیشخند

 

(قدر مادر زن های خودتونو بدونید.البته باز صد رحمت به مادر زن.خدا به داد عروسا برسه یه چیز بدتر از مادر زن دارن که بهش میگن مـــــــــــــــــــادر شوهــــــرچشمکنیشخند)

یادمه یه بار رفته بودیم همدان غار علیصدر یه آقایی داشت در باره ی غار توضیح مداد که

یه چیز بلند و دراز دیدیم که آقاهه گفت اصطلاحا اسم اینو گذاشتن زبون مادر زن(فک کنم

دل پری داشت)که یدفعه یه خ خانوم دانا وخبره گفت زبون مادرشوهر تووووو غار جا

نمیشه.البته من که مادر شوهر ندارم ولی دقیقا خوشحالی مامانمو حس کردمنیشخندقهقهه

 



موضوعات مرتبط: شعر طنز , مادر زن , داماد

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

دختر:از اولشم هیکلم قشنگ بوووووووود!

پسر:عززیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!

پسر:اون که %100 هیکلت همیشه قشنگ بووده..اصلا من هیکلت رو از

روز اول دیدم خیلی خوشم اومد!!!

دختر :یعنی فقط به خاطر هیکلم فقط با من دوست شدی؟؟؟؟؟؟(خیلی

هیزی)

پسر:نه عزیزم،عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شدم.هیکلت

واسم مهم نبود.

دختر:یعنی چی؟!پس این همه ورزش میرم برای کی

میرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیکلم واست مهم نیست؟!!!!!!!!

پسر:عزیزم،موقع دوست شدن مهم نبود،الان که هست!...

دختر:یعنی الان میرم ورزش برات بی اهمیت میشم؟؟؟؟

پسر:فدات بشم،همه چیزت،تمام وجودت،همه خصوصیاتت برام مهمه!!!

دختر:یعنی باید همه خصوصیت خوب رو داشته باشم که باهام دوست

باشی؟؟

پسر :جان مادرت بیخیال شوووووووووووووووووووو(بیچاره



موضوعات مرتبط: طنز , گیر سه پیچ , پسر بیچاره

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()


  «  شاید برای شماهم اتفاق بیفتدقهقهه

استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را فرا میخواند وسوال را مطرح میکند:

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت 80کیلومتر بر ساعت حرکت میکند  وناگهان

شما گرمازده شده اید ،حالا چکار میکنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا جواب میدهد:من پنجره کوپه را پایین میکشم تاباد بوزد.

اکنون پروفسور میتواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند:حالا که شما پنجره کوپه را

بازکردید،در جریان هوای قطار اختلال حاصل میشود ولازم است موارد زیر را حساب کنید"

محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در  اثر باز کردن پنجره ،سرعت قطار کم میشود؟اگر آری به چه اندازه؟

حسب المعمول  دهان دانشجو باز مانده  وقادر به حل این مسـأله نبود وسر افکندده

جلسه امتحان را ترک کرد.

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواندو طبق معمول سوال اولی را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت 80کیلومتر بر ساعت حرکت میکند وناگهان شما

گرمازده شده اید ،حالا چکار میکنید؟این دانشجوی خبره میگوید:من کتم را در

میارم.پروفسور اضافه میکند هوا بیش از اینها گرم است.دانشجو میگه:خب ژاکتم را هم

در میارم.هوای کوپه مثل حمام سونا داغه.دانشجو میگه:اصلا لخت مادرزاد میشوم

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریغایی نکره و نانجیب در کوپه هستند ومنتظرند تا شما

لخت شی.دانشجو به آرامی میگوید:میدانید آقای پروفسور،این دهمین بار است که من

در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم و اگر قطار مملوء از آفریغاییهای شهوتران

باشد،من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم»نیشخندقهقهه



موضوعات مرتبط: طنز , شاید برای شما هم اتفاق بیفتد , دانشجو , امتحان فیزیک

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٩ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

خدایا!فرشته

متبرکم گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم.

به همه عشق بورزم.

حتی کسانی که مرا دوست ندارند!

درکم نمی کنند!

به من آسیب رسانده اند!

از من بد گفته اند واز من بهره کشی کرده اند

بادا که در همه شرایط و مؤفقیت های زندگی بخندم

وبدانم که در هرچه روی می دهد،

                                                    رحمت تو نهفته است!****قلب



موضوعات مرتبط: خدا , راز و نیاز

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٩ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

خندهروزی مردی به بازار رفت که خری بخرد.
دوستی به او رسید و پرسید؛کجا میروی؟
مرد گفت؛به بازار میروم تاخری بخرم
دوستش گفت؛ان شاءالله بگوی!
مرد گفت؛اینجا چه لازم است که این سخن رابگویم؟پول در جیب دارم و خر در بازار است.
چون به بازار رسید،پولش را دزدیدند ودر راه برگشت همان دوستش را دید که به نزدیکش امد وگفت؛ازکجا می ایی؟
مرد گفت؛(از بازار میایم انشاءالله.پولم را دزدیدن انشاءالله.خرنخریدم انشاءالله.دست از پادرازتر برگشتم انشاءالله..!!!!!!!)



موضوعات مرتبط: طنز , حکایت , خنده , بگو انشاءالله

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()

دوستای گلم حتما این شعرو بخونی که با حقایق و درون پسرا اشنا بشیدقهقهه

 

من دلبری چاق وسمین را دوست دارم

تاکید کردم من همین را دوست دارم

مطرح نکردم باکسی من تا به حالا

تنها عیالم نازنین را دوست دارم

اما برای شادی بابابزرگم

دخترعموی خود مهین را دوست دارم

محض رضای خاطر بی بی حکیمه

ریحانه ی خاله شهین را دوست دارم

تااینکه بابایم نباشد دلخور از من

دخترعمو نوش افرین را دوست دارم

مادر برای اینکه راضی باشد ازمن

افسانه ی دایی امین رادوست دارم

هم طبق رای خواهر خوبم ملیحه

ان همکلاسش یاسمین را دوست دارم

همنام فرهادم برای کسب  شهرت

شیرین ناز مه جبین را دوست دارم

گاهی به یاد خاطرات کودکی مان

همبازی لوسم ثمین رادوست دارم

تاخاطر اهل وطن خشنود گردد

هر دختر ایران زمین را دوست دارم

گر دلبری چو سرو هم گیرم نیامد

کوته قدان ملک چین را دوست دارم

با لنگه کفشی عقل من امد سر جا

این پتک خوب اهنین را دوست دارم

برق سه فاز از کله ام پرید اکنون

خب شوک برقی این چنین را دوست دارم

هرگز کسی نشنیده ازمن فاش گویم

هم ایلین همم ژاکلین را دوست دارم

راز درونم را خدا میداند و بس

کز روی اجبار آن و این را دوست دارم

اری نمیداند کسی غیر از خداوند

خواهر زنم آن بهترین را دوسست دارمنیشخندقهقهه

 





موضوعات مرتبط: عاشق بی اشتها , شعر طنز , حتما بخونید

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()