سالها دل غرق آتش بود وخاکستر نداشتقلب
باز کردم این صدف رابارها گوهر نداشت

از تهی دستی قناعت پیشه کردم سالهاقلب
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمدبی کسی قلب
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقیقلب
قصه سرگشتگی هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشققلب
هیچ دستی این امانت را ز دوشم بر نداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته امقلب
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکردقلب
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کردقلب
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشتقلب



موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه , زندگی , ادبی

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٤ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()