اینم شعری به نیابت از بچه هایی که پارسال پشت کامپیوتر نشسته بودن و الان سربازنخنده

 

مادر چرا مرا20ساله کردی

میان پادگان آواره کردی

از آن روزی که سربازی به پاشد

ستم بر ما نشد بر دختران شد

منم سرباز بدبخت زمونه

اسیر یک گروهبان دیوونه

جناب سر گروهبان صدایم زد دویدم

به سر گروهبان دیر رسیدم

چنان باسیلی زد توو گوشم

خیال کردم که من سبزی فروشم

بسوزد آن که سربازی بنا کرد

تمام عشرت مارا فنا کرد

بسوزد آن که سربازی بنا کرد

تمام دختران را چشم به راه کرد

خداوندا به شیراز آمدم من

با پای خود به زندان آمدم من

نگو زندان بگو زندان هارون

که دلها در جوانی میشود خون

به دروازه هفت که رسیدم

صدای طبل و شیپور را شنیدم

به صف کردن تراشیدن سرم را

ابای ارتشی کردن تنم را

گروهبانها مرا بیچاره کردن

لباس شخصیم را پاره کردن

از بس که خوردم خورشت سیب زمینی

شدم سرباز نیروی زمینی

خیال کردم که سربازی 2سال است

نگو که هر روزش یه سال است

          

                              قهقهه  نظر یادت نرهقهقهه



موضوعات مرتبط: آخر طنز , سربازی , خنده , شعر طنز

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۳ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : mozhgan ashtari | نظرات ()